
زندگی...
کلمه ای که معنی کردنش سخته ،
هم سختی معنی میشه ...
هم رنج...
هم درد...
هم حسرت ...
و...
بخوابم معنی که زندگی برام داره بگم هیچ جا جا نمیشه
بچه که بودم چیزی جز دعوا پدر مادرم یاد ندارم و محبت برام کلمه ی غریبی هست،
بچه که بودم دعا میکردم که یروز زندگی خوبی خواهیم داشت همه خانوادمون باهم خوب میشن هروقت مرثیه میرفتیم این دعارو میکردم و تا الانش منتظر بودم دعام یروزی به گوش خدا میرسه، اما دیگه فهمیدم هیچ وقت دعام به گوش خدا نرسیده و ما هیچ وقت یه خانواده نمیشیم
این فهمیدم ما عادت کردیم به شکستن دل هم ،پدری که بلده فقط بگه درس بخونین کارا خونه رو بکنین غیر اینا باشه زندگی رو حرام میکنه برات ،
مادری که چش باز کردم مریض بود افسردگی شدید داشت مادری نکرد مسئولیت سنگین خونه رو انداخت رو دوش منی که بچه بودم منی که هنوز بلد نبودم باید چیکار کرد ،
برادری که بچه هستو تو این خانواده بزرگ شده، و شده یکی مثل ما محبت براش غریبه اما کینه رو خیلی خوب یاد گرفته میشه گفت کینه بهترین دوست خانواده ماس و در اخر خواهری که همیشه سوهان روحم بوده همیشه بلد بوده منو له کنه با حرفاش با کاراش با رفتاراش
بعضی وقتا فک میکنم چرا باید چنین خانواده ای باشه خانواده نماد عشقو محبته اما تو خونه ما محبتی وجود نداره همش کینه نفرته کهنسبت به هم تو دلامون هست
و من فک میکنم پدر و مادرم باعث شدن، بیشتر وقتام خودمو مقصر میکنم همیشه درگیرم باخودم تا بدونم مقصر این قصه من کیه اما هیچ وقت ثابت نیس که هر بار یکی مقصر میکنم
بگذریم حرفم این بود بچه که بودم ارزو داشتم برزگ شم پدر مادرم دعوا نکنن و من شوهر میکنم و تمام محبت هاییوکه بلد بودم تو وجودم یجایی قائم کرده بودم تا همشو یجا به شوهرم هدیه کنم اخه فک میکردم شوهر کسیه که عاشق ادم میشه همیشه به ادم محبت میکنه بچگی و خیالاتش ،اما بزرگ شدم هیچ وقت خانوادم مث بقیه نشد فهمیدم دعاهام هیچ وقت قبول نمیشده گفتم عیبی نداره ازدواج که کروم خودم یه خانواده خوب درس میکنم تو سن ۱۸ سالگی با پسری که سه سال دوست بودم به هزار رنج ازدواج کردم به امید خوشبختی اما این هم مث دعای قبلیم بود هیچ وقت بر اورده نشد، درسته کل عشق و محبتمو به شوهرم هدیه دادم اما بی جواب بود انگار همه مردا اونطورن نمیدونم ،اخه همه ی زنا از شوهراشون بد میگن بغیر چن نفر که اونا بنظر من خدا دوسشون داشته،.
خب کجا بودیم
اها اره شوهرمم خوب نبود جدا شدم اینبار مشکلات باعث شد سمت خدا برم باور داشتم این بار ازدواج کنم شوهر خوبی خواهم داشت اما درس ۲۳ سالم بود ازدواج کردم با اسرار خانواده با پسری که هیچ عشقی نسبت بهش نداشتم پسری که ازش متنفر بودم پسری که حتی فکر این که دستمو بگیره آزار دهندهدبود
و باز هم زندگی تیر زنجو دردو به قلبم زد
این بار بد تر از دفعه قبل بود من تنها بودم خیلی تنها کسی نداشتم دردم بگم کسی نداشتم برم زار بزنم دردم رو،
فکر میکنم چرا من چرا ما .من هم ،مادرم هم ،برادرم هم حق زندگی داشتند یه زندگی خوب مث زندگی همه
اما خدا اون هیچ وقت به ما نداد همیشه میگفتم خدا خوبه ،اما الان میگم خدافرق گذاشت بین ما و بنده هایی که دوسشون داشت اگه اونطور نبود یکاری میکرد
چون من دیگه خسته شدم از این نا آرامی ها ماهم حق زندگی داشتیم زندگی که معنی خنده بده زندگی که معنی شادی سر مستی بده زندگی که بوی خوشبختی بده زندگی که لبریز از محبت باشه خدایی که برای یکی زندگی با معنی زنج میده و برای یکی زندگی با معنی ارامش خوشبختی میده خدایی هست که فرق بین بنده هاش میزاره حتما حق ناس گردن خدام هست اخه اینا شاید بلد نبودن زندگیو اما خدایی که پیامبرانشو علم و دانایی بخشید میتونست به اینام ارامش ببخشه، پس خدا خدای خوباس
ماهم شاید خوشبخت بودی اگر خدا فرصتی میداد ...
برچسب:
نویسنده: سام قنبری